Wednesday, November 08, 2006

ایستگاه



تا صدای پات
خاک را
به صدا آورد،
جا ماندم.

راه نیستی.
مرا هم‌راه
نیستی.
رو،
که هم‌نام،
هم‌آوا نیستی.




اکتبر ۲۰۰۶

6 Comments:

Anonymous Shamalak said...

man sherato kheili doost daram, to kheili ghashang minevisi 2bare 3bare ... in sher va makhsusan akharin bar ke sedayam zadi besyar zibast

November 09, 2006 3:09 AM  
Anonymous درنگ های نابهنگام said...

هرآنچه که افتادنی است بیشتر فشار ده.....

November 09, 2006 1:44 PM  
Anonymous ALI SALEHI said...

بيدار نمي شَويم هرگز ،
نه با ساعتِ شنيِ روي رف
كه دستي براي چرخاندنش نيست ،
نه با ساعتِ آفتابيِ افتاده بر زمين
كه حتٌي مهتابي براي سايه ي چوب بر خطوطش
بر نيامده سالهاست.
آه ساعتهاي شمٌاطه اي !
در كُنجِ كدام ظلمتِ بي زمان
در حالِ زنگ زدنيد ؟

November 09, 2006 4:36 PM  
Anonymous علي صالحي said...

با اجازه اَدِتون ميكنم به لينك دوستام

November 09, 2006 10:19 PM  
Anonymous mahnaz said...

يه کُپی سياه و سفيد از خودمونيم هر روز که کلٌه ی سحر از خونه ميايیم

بيرون ، برابر اصليم ولی رنگ چشمامون که همه ی دنيامون توشه چی ؟

November 12, 2006 8:18 AM  
Anonymous linus said...

همسازی و دمسازی راه رسیدن به مهر است حال کسی را که نه راهی هست و نه همراهی مهر به کجا خواهد برد ؟

November 17, 2006 12:32 AM  

Post a Comment

<< Home